حمید هامون مرد. توی مشت حالا باز شده اش یک انار کوچک خشکیده بود که وقتی تکانش می داد چلق چلق صدا می کرد. توی گردنش یک گردنبند و یک پلاک آویزان که روش به خط خوش اسم علی را نوشته بودند. مهشید که نمی دانم آخرش به عظیمی چسبید یا نه حتما سر خاکش های های گریه کرده و علی که گمانم خیلی وقت است پاهاش برای سه چرخه زیادی بلندند.
خسرو هم مرد. همانطور لاغر و زرد و چروکیده. هرچه کردم اشکهام سرازیر نشدند. نه که نخواهم نه! باورم نبود. نیست. هامون ِ من هنوز زنده است. خسرو ولی نه. حمید هامون هنوز سرگشته ابراهیم است و یقینش خسرو ولی آرام خوابیده. نه! اشکهام تا روزی که می شود با هامون خندید و گریست نمی غلتند. روح خسرو ولی هزار بار شاد باشد و آسوده... .
این روزها عجیب می گذرند. به غایت خواب آلوده ام و در روز بیش از تعداد انگشتان دو دست گرسنه می شوم. سرم همیشه پر از خیال و تصویر و صداست و بعد خواب، نوبت های طولانی که روی کاناپه می گذرند با کوسن چاقی که زیر سرم می گذارم و پاهایی که توی شکم جمعشان می کنم. منوی پیشنهادی ارائه می دهم و بعد نتیجه را در وعده های طولانی ناهار و شام و عصرانه با لذت وصف نا شدنی می بلعم و مدام روبروی آیینه از خودم می پرسم:
- مریضی؟ جاییت درد می کنه؟ پس این همه اشتها ...؟
حقیقت این است که توی خوابگاه دخترانه آرام آرام و نا خواسته "خوردن" از برنامه های روزانه ام حذف شد. نه که خیال کنید از مشغله ی زیاد نه! ولی آهسته آهسته خواب را جایگزین حرکتهای منظم و گاه گاهی فکم کردم و یادم رفت که گاهی هم باید خورد!
من اصولا و بنا بر یک موهبت الهی موجود تنبلی هستم. همه ی آنها که بیش از یک روز را با من سر کرده باشند ملتفتند چه می گویم. این روزها ولی خانه مزید بر علت است و آرامشش قلقلکم می دهد که ساعتهای طولانی بخوابم و جُم نخورم. بابا وقتی از کنارم رد می شود اگر موقعیت مساعد باشد و من در حال چرت نیمروزی کف پاهای این روزها سستم را قلقلک می دهد و از شوک حاصله دلش غنج می زند! ما مان هم هر وقت دستش برسد با جیغی که عجیب منحصر به فرد است یادم می آورد که در شرف گندیدنم! این وسط فقط دوش گرفتن است که به همه ثابت می کند من هنوز زنده ام چون براساس قوانین طبیعی مرده ها دوش نمی گیرند.
زیر دوش آب سرد می ایستم و آب می دود روی پوستم و کیف می کنم. اگر به خودم باشد توی آن حمام نیم وجبی یک کاناپه ی تا شو می گذارم و فعالیتهای روزانه ام را به دو بخش تقسیم می کنم: خواب و حمام!
به شرافتم قسم ولی آدم می شوم. دوباره آدم می شوم حتی اگر تا امروز نبوده باشم! من این ننگ ِ بی مصرفی را همین روزها پاک می کنم. آخ! کاش کاناپه هیچ وقت اختراع نمی شد، کاش من این همه عاشق چرت زدنهای طولانی نبودم، کاش من فقط ذره ای کمتر از آنچه هستم به گربه های چاق تنبل شبیه بودم... .
به بهانه ی پست یک دوست:
بعد از عید بود انگار. درست همان روزها که سرم سنگین بود، که تمام تنم گر می گرفت و زمین خوردن هام از حد گذشته بود. همان وقتها که عجیب فراموش کار شده بودم که ذهنم دیگر هیچ کجا یاریم نمی کرد حتی شب توی رختخواب برای مرور روزی که گذشت.
همان روزها بود که متن هام قیچی می شد که روی میز ویراستار می ماند و بعد صدای آرام سردبیر که: فلانی بیا کارت دارم ...
و من مثل بره ی سفید احمقی که چشمهاش عجیب وغ زده اند و دهانش نیمه باز مانده و نفسش نصفه نیمه در می آید، می نشستم رو به روی سردبیر و از متنم دفاع می کردم. آخرش ولی یک نفر با روان نویس سبز بالای متن های دفاع شده می نوشت: غیر قابل چاپ!
همان روزها توی حیات دانشکده با رفقا جمع بودیم و درد دل می کردیم که من بی آنکه بخواهم رفتم بالای منبر. دلم نمی خواست ولی صدام آرام آرام رفت بالا و از صدر تا ذیل مملکت را یک دور صفا دادم!
از این کارها کم نکرده ام، از این منبر رفتنهای نا خواسته ی احمقانه که آخرش از بس زور زده ام دلم پیچ می گیرد و سرم به دوران می افتد. آن روز ولی به آنچه می گفتم مومن بودم. به حسرتی که توی جانم می دوید. به آرزوهام که سر می بریدمشان و به عشق کوچکم که او هم دیگر ممنوع بود. آن روز گفتم می روم. گفتم یک نفرتان اگر توانست قانعم کند که اینجا می شود آدم ماند من همه ی مزخرفاتم را پس می گیرم. هیچ کس ولی هیچ چیز نگفت و این سکوت انگار مصمم ترم کرد. از آن روز هفته ها می گذرد. روزهای سختی که از سر گذراندمشان. روزهای دوری از خانه و اقامت در خوابگاه دانشجویی که عجیب مرا به یاد زندان زنان می اندازد. روزهایی که از زور بی وقتی و شاید حتی بی حالی صبح و ظهر و شب خوراکم نان و پنیر و گوجه بود. روزهایی که برای یک دور چرخیدن موتور کولر های ما قبل تاریخ به هر ننه قمر دلاکی رو زدیم. روزهایی که روی تخت دو طبقه ام با صدای دلکش زار می زدم و وسطش به این همه پوچی می خندیدم.
شاید این شرح کوتاه مصائب آخرش به اینجا برساندتان که خوب چشم نویسنده کور و متعاقبا دندش هم نرم بماند توی خانه اش، ور دل نصف جهانش و این همه نک و نال نکند. قطعا حق با شماست.
مدیکو جان!
من اگر آن روز توی آن حیاط قد غربال گلو پاره می کردم که می روم نه ویزا توی جیبم بود و نه پذیرش و آغوش باز جهانیان پشت سرم. هنوز هم نیست. من اصولا آدم احساساتی نحیفی هستم. شاید هم حق دارم. این دانشکده ی کوفتی به بدترین شکل ممکن عقیمم کرده. راستش را بگویم رفیق! حالا یک صدم آن روز برای رفتن مصمم نیستم نه که شرایط بهتر شده باشد نه! آن آرزوهای سلاخی شده هنوز هم هست و لی من حالا کمی آرام ترم. حالا دیگر عقده هایم را جار نمی زنم. نطق هم نمی کنم. حالا فقط می خواهم توی سکوت دنیای خودم بخوانم و آنقدر قد بکشم که جوانه های ذهنم یکی یکی به بار بنشینند. برایم مهم نیست کجا؟ توی کدام مملکت؟ شاید بگویی تف به غیرتت! حق داری .من ولی برای ملتی که این همه راحت می کشد، دفن می کند و بعد برای قبر خالی به چله می نشیند مرده ام.
دیروز جشن اهدای جایزه ی تونی بود ( مراسم اهدای جوایز تئا تر حر فه ای در امریکا) برنده ی جایزه ی بهترین تئاتر - که اتفاقا یک موزیکال سنت شکن هم بود- با 28 سال سن لبخند رضایتش را روی صورت پهن کرد و گفت: امروز می بینم که رسیدن به آرزوهام چقدر آسان است.
10 دقیقه عین دیوانه ها قاه قاه خندیم و بعد لبخند را روی صورتم پهن کردم و گفتم: درست مثل من!!
من نابغه نیستم رفیق. اصلا شاید حرام هم نشده باشم. خیلی ها نابغه اند دارند درس هم می خوانند، زندگی هم می کنند این همه ناله و نفرین نمی کنند. می دانم.
حرف من فقط یک چیز است: من هیچ ِ هیچ هم که باشم هنوز آدمم این مملکت و ملت همان را هم آرام آرام صاحب می شود. روزی که ببینم آدمیزادی دارد از یادم می رود یا خودم را حلق آویز می کنم یا جای دیگر پی اش می گردم... .
ممنونم مدیکوی خوب.
پ.ن: بعد از آن روز مدیکو توی وبلاگش برایم یک پست نوشت
http://yekopesusk.wordpress.com
خیال می کردم از تمام کدهایی که حین نوشتن می دهم بر می آید که دختری ۲۰ ساله ام و قاعدتا نمی توانم نویسندئ کتاب پر طرفدار " انگار گفته بودی لیلی "باشم. از بروز این اشتباه متاسفم و از خانم سپیده شاملو بابت این تشابه اسمی پوزش می طلبم.
آرام می شوم. دوباره آرام می شوم. تو هم. کبودی دستم را فراموش می کنم و درد موذی چرخنده را که آرام می دود زیر پوستم و بی تابم می کند.
گفتم تو بچه می خواهی از من؟ گفتی: هیییس! سوسکها بیدار می شوند. گفتم بیدارند. مثل ما. دارند ته مانده ی شام شبمان را میلیسند. گفتی: پس هیییس! بگذار شامشان را بخورند!
همه گفتند تو عاشق بچه ای که پدر باشی و بچه ها از سر و کولت بروند بالا تو ولی اخم کردی. گفتی مردم شکر ِ زیادی می خورند.
گفتم تو بچه می خواهی؟ از من تو بچه می خواهی؟ دستت تنم را گشت. آرام. بازوم را چنگ زدی. فشردی. گفتم: آ……خ! گفتی: درد دارد نه؟ و فشردی. باتمام نیروی پنجه ات. گفتم: آ……خ! گفتی: بچه یعنی این. یعنی درد. یعنی آ….خ! گفتی: تو را به این گرمای تنت گند نزن به آرامش زندگیمان.
حالا آرامم. تو هم. کبودی بازوم به زردی می زند و من برای ابد جوانه های تنم را سم پاشی کرده ام… .
پلو روی میز بخار می کند. خورش آن طرفتر و بعد هم ظرف پر از سرمای سبزی که جا به جا پر از گلهای ریز تربچه های کوچک است. همه نشسته ایم. همه سرمان به کار خودمان آرام و یکنواخت قاشقهای نیمه پر را به دهان می بریم. من توی فکر توام که سرما خورده ای، که رفته ای زیر سرم که حتما آن چشمهای میشی ات پر از داغی تب، پر از خستگی است. من مثل همیشه ی زندگی ام، مثل هر روز عمر بیست ساله ام نگرانم. فکر می کنم حتما وقتی سوزن می لغزید زیر پوست تبدارت دردت آمده. هیچ نگفته ای ولی، مثل همیشه. نمی دانم چه می شود که بحث می رسد به دولت و اینکه چه کرده و آینده ی جوانهای مملکت. مامان می گوید: راهی ندارید جانم. بروید یک جای دیگر، یک مملکت دیگر پی زندگیتان. جای سوزن زیر پوستم می سوزد. سرم داغ می شود و گوشهام. انگار که صاحبخانه جوابم کرده باشد اشک توی چشمهام جمع می شود. می گویم: آن دیگر به من و امثال من مربوط است، شما بوید شاهکار نسل خودتان را سر و سامان بدهید. نمی دانم چرا این همه تند رفته ام. این همه نا مهربان با مادری که مه روی موهاش نشسته و بحث بالا می گیرد و من داد می زنم. برای تو که همیشه پر از امید جوانه تازه رسته ی بهاری، برای خودم که همیشه پر از بیم و امید بادهای دیوانه ام، برای نسلمان که خوب نیست که پوستش مثل پوست تبدار تو می سوزد. نمی دانم اشک و عرق کی می دود روی پوستم و ناهار کی تمام می شود. کسی پشت میز نیست. دیس نیم خورده ی پلو مانده و ظرف خالی خورش و من که هنوز پر از فریادم... .
آفتاب تند است و من آنقدر زیرش مانده ام که بتوانم زیر لب یکی دو تایی فحش بدهم . قاعده این است که این فصل سال وقتی می خواهی خیابان گز کنی و احیانا توی برق آفتاب معطل بمانی آن چربی چندش آور را که این روزها عجیب باب شده بمالی به صورتت. من ولی از هرچه ضد آفتاب است بی زارم و همین می شود که همیشه ی خدا یک جایی نوک دماغم قرمز می شود. می سوزد و بعد پوست می اندازد.مادرم، طفلک هرچه کرد من آدم نشدم و حالا که ازش دورم می توانم جفتک بیندازم و جولان بدهم به قول خودش: چشمت کور پس فردا که از ریخت افتادی... باقیش دیگر بماند!
میدان آزادی جنگل مولاست و من هر وقت وسط این همه آدم و ماشین سرگردان می شوم دلم برای دستهای مادرم تنگ می شود که بازوم را سفت می جسبید و از خیابان ردم می کرد و من گاهی می گفتم: من چشمامو می بندم تو منو با خودت ببر و او همیشه یادش می ماند.
مردی از کنارم می گذرد سرش را می آورد نزدیک و می گوید: ماچت کنم؟ دل و روده ام می آید حوالی حلقم از تجسم اش چندشم می شود . پا می گذارم به دو.همانطور که می دوم به خودم می گویم که آرام باش، که وحشی نشو، که نترس، این آدمها بیخ ریشت اند دختر جان. آنوقت می ایستم و دستهای مادر را تجسم می کنم که بازوم را چسبیده و از خیابان ردم می کند.تمام می شود. می نشینم لب جدول و فقط آرزو می کنم که آزادی خود این همه درنده نباشد... .
"تمام تنم درد می کند. نمی خواهم بخوابم ولی بلند که می شوم سرم گیج می رود انگار تاب بر می دارد و بعد دوباره افقی می شوم. چشمهام می سوزد. از خواب است می دانم. سر شب پتو را کشیدم روی سرم که یعنی شب بخیر و لی آن زیر هی پلک زدم، هی شست پام را جنباندم و هی آرام آرام شعرهای از بر را مرور کردم حالا ولی هنوز بیدارم.دستم را می برم زیر یالشم. آن زیر همه چیز هست. قلم و کاغذ و خودکار و کتاب و پول خرد و گاهی چیزهایی که نباید باشد ولی هست. انگشتهام فلز سردی را لمس می کند. می آورمش بالا توی نور کم جان که از درز در می آید تو و آن وقت دستگیرم می شود که چیست.هنوز مو به موی مراحل خریدنش یادم می اید. همه ی کلمات آشنا و همه ی سالهایی که این تکه طلای سرد روی نزدیکترین انگشت به قلبم جا می انداخت و این روزها که خسته ام کرده که انداختمش زیر بالشم که عذابم می دهد که... .سرم را از زیر پتو می آورم بیرون. ریه هام هوا می خواهند و اینجا تا بخواهی هوای خنک هست. تو عادت داری چله زمستان هم پنجره را چارتاق باز می گذاری که مبادا یکوقت از گرما خواب آشفته ببینی.خوابم نمی برد. می دانم. از اول هم نباید میدان را خالی می کردم که بنشینی پای آن مصیبت و هی کانال عوض کنی. باید می ماندم، آنقدر که از رو بروی که بگذاری ادامه آن فیلم معرکه را ببینم .
از اتاق می آیم بیرون. بیداری. انگار نه انگار که بوق سگ است که اگر هست پس چرا من بیدارم؟ پاهات را گذاشته ای روی میز و هی تابشان می دهی. لک شده است حتما. انقدر سیگار دود کرده ای که ته مانده اش از زیر سیگاری ریخته بیرون. کور خوانده ای که فردا جمعشان کنم. می نشینم کنارت. دوش گرفته ای حتما. ریشت را هم زده ای بوی افترشیوت را خوب می شناسم. هر ماه که تمام می شود یکی می خرم می گذارم جای همیشگی. همیشه همان. همان که هر دومان عاشق بوش بودیم شاید هم هستیم. به هر حال دوش گرفته ای.داری مستند می بینی. همان که تا امروز چهل بار با هم دیده ایم و چهارصد بار هم خودت تنها. سرد است. تو اصلا عادت داری که چله زمستان هم... . چای می چسبد ولی. دم کنم؟ نه لیپتون. نه همان دم کردن بهتر است. لیپتون که چای نشد، همه اش رنگ. آب جوش می آید. چای را دم می کنم. به همین خیال باش که توی هورت کشیدن شریکت کنم."
دو فنجان چای داغ روی میز بخار می کند و صدایی آرام که می گوید: چایی می خوری؟!
شب است. آن بالا عصار می خواند. ندا چرت می زند، سارا نماز می خواند و من این پایین تک و تنها می نویسم. تو خوابیده ای آرام. من دعا می کنم که خوابت آرام و رنگی باشد و دلم برای صدای نفس های آرامت تنگ می شود. فردا صبح باز روز و روزی نو می شود و پشه ها مصمم تر از همیشه دمار از من خسته در می آورند. باید رفت. خوابید. تا فردا... .
آخ! همه ی تنم شادی است امروز، همه ی وجودم انگار شوق است برای خواندن. من امروز خوبم. بعد از یک ماه و اندی آمدم سراغ بخشی از روزهای خوش. آمدم سراغ صفحه ی خودم، سراغ سرزمین مادری.
سین ِ همیشه خوب من!
نمی دانی من چه حالی دارم اینجا، وسط این مانیتورهای فکسنی که صدای ناله شان همیشه بلند است. من اینجا آنقدر سر خوشم که اگر بگویند تا آخر این 4 سال کذایی کف دانشکده را روزی 2 بار ته بکش با نیش باز می پذیرم منوط به آنکه بگذارند هر روز تو را روی درخت همیشه سبز ببینم.
سین ِ خودم!
من این روزها تلاش می کنم که خوب باشم که جوی های همیشه تشنه را از پاهای خسته ام بی نصیب بگذارم که درس بخوانم که بشوم همان لیمو که همیشه می خندد ولی سخت است رفیق انصاف اگر بدهی با من هم نفس می شوی که سخت است... . دلتنگ می شوم. آنقدر که می روم روبروی آینه و خودم را دلداری می دهم که : تمام می شود. بر می گردی خانه.
و بعد همینطور که دارم خودم را دلداری می دهم یادم می آید که غذای روی گاز زغال شد. دلداری هام همیشه نیمه تمام می ماند همین می شود که اکثر اوقات دنبال آینه می گردم که دلداریها را از سر بگیرم!
سین ِ سپید شال خودم! بیش از این دیگر نمی شود ماند. دارند کرکره ها را می کشند پایین من هم که گاو پیشانی سپیدم!
مراقب خودت باش. اینبار دیگر فقط مراقب خودت... .